Tuesday, June 12, 2007

گرجستان کوچک


تیکو گردن بندش را که از سکه های قاجاری درست شده نشانم می دهد. پاراجانف به نشانه ی برکت، بی پایان برنج می ریزد بر سر عاشق غریب. دلشدگان با علیچه و شال کمر همراه با تار و کمانچه و تنبک و سنتور می روند برای ضبط صفحه. تیکو فرمانده ی غذاخوری گرجستان کوچک با صدای بلند به یکی از پیشخدمت ها می گوید: آری، آری؛ الیزبرایم ترجمه می کند که به گرجی می شود: نه،نه. عاشق غریب از باکو می گریزد به اردبیل و سپس تا همدان دور می شود از عشق مارال. در زیرنویس انگلیسی فیلم نه نامی از همدان است و نه ازاردبیل

با کمک رایانه عکس رنگی ای را که از تیکو در گرجستان کوچک گرفته ام سیاه و سفید می کنم و حالا می بینید که چه ساده می توانست مربوط به قرن نوزدهم باشد. در نمایی از فیلم توکای سیاه آوازخوان اوتار یوسلیانی، قهرمان فیلم خودش را به جشنی که برای عمه بزرگی که خواننده ی سرشناس اپرا بوده است می رساند تا او را در آوازی با پیانو همراهی کند. این صحنه درست مثل عکسی است که الیز از سفرش به گرجستان نشانم می دهد: خانم خواننده ای پا به سن با شکوهی تمام در میان بطری های شراب و ودکا پشت میزی همراه جمعی شاد و موقر نشسته و همگی با درکی بالا ازموسیقی در حال تحسین هنر بانوی خواننده هستند که شالی برودری دوزی شده بر شانه ها دارد و آرایش مویش بی شباهت به عکس تیکو نیست. مثلثی فرهنگی برپا می شود که اضلاعش فرهنگ روسی، فرهنگ قفقازی و فرهنگ ایرانی هستند. از دل این جریان در روسیه و قفقاز عاشیق غریب و سایات نووا- رنگ انار- بیرون می آید که زیبایی شناسی اش ریشه در مینیاتورو شعر ایرانی دارد و به ایران قرن بیستم هم که می رسد در یک سو سینمای شهیدثالث را شکل می دهد و در سوی دیگر سینمای شاعرانه ی علی حاتمی را. گرجستان و تفلیس قلب تپنده ی این مثلث فرهنگی هستندو حالا وقتی به عکس های دریا دادور خواننده ی اپرا نگاه می کنم در تارنمایش، به آسودگی می توانم آن ها را در آلبوم خاطرات قفقازی خودم جا بدهم

آلبومی از عکس های واقعی و خیالی که گذری به جهانی پروستی دارد. جهانی با ابعاد غذاخوری هایی چون کافه رازمیک و قنادی لرد و کافه نادری درتهران و گرجستان کوچک در شرق لندن از یک سو و داستان های چخوف و فیلم های شهیدثالث و علی حاتمی و پاراجانف از سوی دیگر. و بیشمار داستان کوتاه و آواز و موسیقی و تئاتر و عکس از ده ها و ده ها نویسنده و هنرمند و شاعر

... از آن سوی پشتدری سفید دستدوز مادربزرگ ها، چشم های درشت و خندان دخترکان ارمنی، خط سرنوشت ما را لب جوب، در صفحه های فرمول های رمز شیمی و جبر هموار می کردند. زندگی ما بین سیم خاردار جبر و آوازهای عاشقانه ی ارمنی درگذر بود. دست ما را آوازها می گرفتند و به آن سوی دیوار باغستان ها می کشاندند. هیچ دلت برای بازگشت به این دنیا تنگ نمی شود که دخترهای نوجوان ارمنی از بالاخانه شان برایت هسته ی گوجه بیندازند و سرشانه هایت نهال گل بروید؟[1]

آری، این جهان پروستی حتی ابعادی دارد به اندازه ی داستان های کوتاه پرویز دوایی.
[1] باوفا، ایستگاه آبشار، پرویز دوایی

1 comment:

Unknown said...

Az anjayee ke man inja, dar in yengeh donya-ye door-oftade-tar az peesh, horoof e farsi nadaram, didgah-am ra dar bare-ye dast-neveshte-haye geran-bahayat mi-gozaram bara-ye forsati moghtanam-tar. Hameen-ghadr begooyam ke dast marizad pahlavan!

Dorood
Bardia