
در ادامه ی کوششی که برای پایبندی به گونه ای دستگاه مختصات فکری چه در گفتگوها و چه در نقدهایی که می کنم دارم، می خواهم از دوری گزیدنم از این دوگانه ی سنت – مدرنیته دفاع کنم. چرا که از یک سو آن را به اندازه ی کافی دقیق نمی دانم و از سوی دیگر آن را همانند دامچاله ی شرق – غرب از پیش ارزشگذاری شده می بینم. نیم نگاهی به مقدمه ی کتاب شرق شناسی ادوارد سعید کافی است تا این ارزشگذاری یکسویه به نفع "غرب" و "مدرنیته" را در این دوقطبی ها ببینیم
برای این که نمونه ای داده باشم در این جا سه نقل قول می آورم
در بحثی که پیرامون مقاله ی "ویولون و مدرنیته ی ما" نوشته ی آقای رضا فرخفال درمرکز کتاب مکیک درگرفت - پیش از هرچیز بگویم که این مقاله را نوشته ای فاقد هرگونه دستگاه مختصات می دانم و نقد یک نوشته ی بدون دستگاه مرجع کاری است نشدنی چراکه به دلیل نبود این دستگاه ما هرگز نمی فهمیم که منظور نویسنده دقیقن چیست- ایشان در حاشیه ی بحث اشاره ای به علاقه ی خود به موسیقی پرویز یاحقی و برنامه ی گل ها کردند که با توجه به موضع مدافع مدرنیته ی ایشان به نظر می رسد که این سری برنامه ها را می بایست دارای بار ارزشی "مدرنیته" بدانیم و درادامه انتقادی کردند از غمگین بودن ساز لطفی در برابر ساز جلیل شهناز. ودر اینجا دریافت من این بود که موسیقی گل ها "مدرن" و موسیقی شجریان و لطفی "سنتی" است. این در حالی است که آقای شجریان در کتاب رازمانا می گوید که موسیقی لطفی سنتی است و در واقع با این اشاره شجریان به نوعی خود را مدرن می بیند. از طرف دیگر نظر دوستم مازیار این است که وقتی یک گونه ی موسیقی مثلن "برنامه ی گل ها" در طی سال های سال، صدها و صدها برنامه از آن تولید شده، این دیگر به سنت موسیقایی ما بدل شده است. با همین مثال ساده می بینیم که مرز سنت تا چه اندازه درهم و غیرقابل ترسیم است. برچسب سنت زدن بر اشخاص و سبک ها و اندیشه ها به گونه ای خود را مبرا دانستن از سنتی بودن است و بیایید بیندیشیم که شاید چنین دوگانه ای برساخته ی ذهنیتی آسان طلب و تمایزجوست. بیایید کمی مراقب دامچاله ها باشیم
1 comment:
Post a Comment